تبلیغات
جمعی از دانشجویان دانشگاه سمنان
تاسوکی 7 |

شب چادرش را جمع کرده ، و روز کم کم خیمه می زند. با اینکه زمین به بهار نشسته، اسفند سرمایش را در دامن بهار جا گذاشته است.

  زیر سایه ی درخت نشسته­ایم. علی مشغول صحبت است. او از ما می خواهد که درباره­ی عقایدمان تحقیق کنیم. یکی از دوستان می پرسد علی آقا شما خودت تحقیق کردی؟ علی میگوید بله! و به یک مورد که درباره­ی آن تحقیق  کرده اشاره می کند. کسی از دوستان می پرد وسط که علی آقا من هم می خواهم تحقیق کنم. –خوبه. رفیق ما می پرسد ببینم مگر حضرت علی و معاویه در صفین با هم نجنگیده­اند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقیقی من این است که چطور می شود که دو نفربا هم می جنگند و حق هم با هر دو طرف است. به عبارتی چطور می شود که آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ علی سری تکان می دهد و جواب می دهد که این نبرد یک امر جزیی بوده. رفیق ما فقط چیزی زیر لب زمزمه می کند و دیگر چیزی نمی گوید و نمی پرسد.     

  روز دوم چادرمی آورند، زمین را صاف می کنند و چادر علم می شود. در روز دست­ها بسته در چادر اسیریم و شب­ها علاوه بر دست­ها، پاها هم به زنجیر کشیده می شود. دو به دو. به جز حاج خداداد که پاهایش به عمود آهنی وسط چادر قفل می شود و من و احمد و جناب سرهنگ، که سه نفری باهم پاهایمان به هم گره می خورد. علی در چادر می نشیند و می گوید دوستان بی اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم اینطور است که سه دفعه در روز می توانید به دست شویی بروید. مواظب قفل­ها و زنجیرهایتان هم باشید که گم نشوند. اگر هم کاری داشتید به خودم می گویید. در ضمن این­جا هواپیماهای آمریکایی هم زیاد است. شما باید مراقب آنها هم باشید.  از او می پرسیم حالا چند روز اینجا هستیم؟ علی سری تکان می دهد و اظهار بی اطلاعی می کند و با تردید می گوید چهار، پنج روزی بیشتر طول نمی کشد.  علی دستی به ریش بلندش می کشد و می پرسید شما چیزی هم داشته­اید؟ از شما چی گرفتن؟ پورشمسیان می گوید یک موبایل بود که آن هم مال خودم نبود. مال کی بود؟ از مادرم بود. با مقداری پول و کارت شناسایی. هراتی می گوید علاوه بر کارت شناسایی، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار می گوید موبایلم بود، با گواهینامه­ی رانندگی پایه­ی یک و دو. احمد زاهد شیخی می گوید زاهدان که مرا را گرفتند، یک چک چهارصد هزارتومانی در جیبم بود که آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانی می گویند همون کارت ماشین را اگر به ما بدهید واقعاً ممنون می شویم. شاهبازی هم سراغ کارت­هایش را می گیرد. من هم کارت دانشجویی، کارت سلف، مقداری پول وسه تا دفترچه. در یک دفترچه برنامه ریزی­هایم را نوشته بودم از سال 84 تا سال 1400. در دفترچه­ی دیگر یادداشت­های فلسفی و شعرو حدیث و.... دفترچه­ی سوم را هم تازه خریده بودم وسفید بود. بعد هم با پررویی به علی می گویم خودکارم را هم اینجا برداشته­اند، من عوض خودکارم را می خواهم. حق الناس است. باید به جایش به من خودکار بدهی. علی خود نویسش را از جیبش در می آورد و دراز می کند طرف من، با اعتراض دوستان مواجه می شوم، اما قلم را از علی می گیرم. خود نویس را از پاکستان خریده بود، قیمتش را هم گفت ولی یادم نمانده. بعد هم می گوید جوهرش را هم بعد برایت می آورم.   

  علی به مجید نجار و امیر هراتی و محمد شاهبازی و احمد زاهد شیخی می گوید چون شما نظامی هستید، اموال شما برای ما حلال است و جزء غنیمت جنگی محسوب می شود، وسایل بقیه را وقتی آزاد شدند تحویل می دهیم.   

  یکی از رفقا اجازه می گیرد دست به آب برود. می رود. چند قدمی از چادر دور نشده که فریاد می زند

  « زمین گیر شین! زمین گیر شین!» احتمالاً وقتی به ما این توصیه را می کرد خودش هم زمین گیر شده بود. هم­زمان با فریادهای او صدای خنده­های علی، که بلافاصله بعد از شنیدن فریا د او به بیرون چادر دویده بود و هم قطارانش، به گوش می رسد. می شنویم علی لابه لای خنده­هایش می گوید مرد حسابی بلند شو! این­ها هواپیمای شناسایی هستند نه هواپیمای جنگی. ما هم تازه می فهمیم ماجرا از چه قرار است. رفیق ما فکر بوده بود، الان است که هواپیما بمب هایش را بر سر ما بریزد. بالاخره او زمان جنگ را هم درک کرده بود و به قول خودش تجربه داشت. از آن روز به بعد هر از چند گاهی یکی از دوستان به شوخی با صدای بلند می گوید: « زمین گیر شین! زمین گیر شین!». هر چند کسی حال و حوصله­ی خندیدن ندارد، اما اگر شوخی او لبخندی را هم میهمان لب کسی کند، خودش غنیمتی است.

   یکی از دوستان، در میان هق هق گریه هایش که تا بیرون چادر می رفت و تذکر زندان­بان را به همراه می آورد، می گفت حالا که من نیستم کی برای بچه ام شیر خشک می خره؟.... کی برای بچه ام پوشک می خره؟ بچه ام ...

    گاهی مواقع هم رو به من می گفتند تو نمی فهمی ما چه می گوییم؟ تو نمی فهمی ما چه می کشیم؟ تو نه زن داری، نه بچه. فکرکنم راست گفته اند که سوخته دل، حال سوخته دل داند و بس.

  یک روز کاوه بی مقدمه، رو به من گفت انسان موجود با شکوهی است. در اندیشه فرو می روم که چگونه ممکن است کسی اینجا، در چنین موقعیتی، با دست و پای بسته، چنین فکر بازی داشته باشد و این گونه خوش بینانه به انسان بنگرد.   

  صبحانه معمولاً چای شیرین می خوریم، بعد از نماز صبح، با نان­هایی که همان پیرمردها می آوردند که احتمالاً توسط خانم­هایشان پخته می شد. نهارهم آب گوشتی، با گوشت یا بدون گوشت، برنجی، ویا... سه کاسه­ی نه چندان بزرگ برای نه نفر. هر سه نفر، یک کاسه. برخی اوقات هم دو کاسه، یک کاسه برای چهارنفر و کاسه­ی دیگر برای پنج نفر. البته با دست و بدون قاشق. چند روزی که می گذرد متوجه می شویم آنها اول به ما غذا می دهند و بعد خودشان کاسه­های استیل را می شویند و در همان ظرف­ها غذا می خورند. یکی از دوستان برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده از علی جریان را می پرسد. علی می گوید این سنت پیامبر است که اول به اسیر غذا می داده و بعد خودشان غذا می خورده­اند. یک سنت دیگر هم پیامبر داشته که اجازه نمی دادند اسیر کار کند.

  شام را سر شب به ما می دهند. بعد از نماز مغرب، غروب نشده شام حاضر است. در شب نه هیزمی روشن می شود و نه حتی چراغ قوه­ای. چه برسد به شلیک تیر، علی می گوید این کارها به خاطر امنیت و احتیاط است. گاهی اوقات علی هم در چادر سر سفره، همراه ما غذا می خورد. در یک کاسه. یک شب موقع شام از ما پرسید: آداب غذا خوردن را یاد دارید؟ کمی رفقا به هم نگاه کردند و بالاتفاق پاسخ منفی دادند و از علی خواستند آداب غذا خوردن را بگوید. علی فروتنانه می گوید سنت-سنت یعنی سنت حضرت رسول الله صلوات الله علیه و آله-  این است که قبل از غذا باید دست­هایمان را بشوییم، البته بعد از شستن، نباید دستمان را با حوله یا چیز دیگری خشک کنیم. اول غذا هم باید بسم الله الرحمن الرحیم  بگوییم، با دست غذا می خوریم، نه با قاشق، لقمه را کوچک برداریم، از جلوی خودمان بخوریم و...   

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در چهارشنبه 5 فروردین 1388 و ساعت 10:53 ب.ظ
تاسوکی 6 |

ماشین با جان کندن راه را می­پیماید. مجید نجار و محمد شاهبازی دست هایشان به هم قفل شده تکیه داده­اند به پشت شیشه؛ هراتی هم تکیه داده به آنها. دست مرا با هراتی بسته­اند. دستم در گرو هراتی است. چون جا نبود که من هم کنار او پناه بگیرم. کنارم سمت چپ هم حاج خداداد. پورشمسیان ته خودرو. دستش با خدابخش قفل شده. رو به روی من احمد زاهد شیخی و پشت سرش جناب سرهنگ. در اطراف هم آنها هستند.

  احساس می کنم داریم از کوه بالا می رویم. راه ناهموار و پر از دست انداز است. مدتی نگذشته که ساعتم با دو بوق کوتاه، که سر ساعت می­نوازد، اعلام می کند ساعت ده است. به دوستان می گویم سال تحویل شده! مجید، که فکر کنم حالش هم کمی به هم خورده، با نشاط به محمد تبریک می گوید. و حاج خداداد می خواهد دعا کنیم که ان شاءالله هر چه زودتر آزاد شویم. دو ساعت بعد، حدود ساعت دوازده، دوازده و نیم ماشین متوقف می­شود. به ما می­گویند پیاده شویم. هر چه نگاه می­کنیم کوه­ است و کوه است و کوه. هیچ خانه­ای دیده نمی­شود. از علی که حالا با او رفیق شده­ایم می­پرسیم پس خانه­ای که قرار بود آنجا برویم چه شد؟

  - به ما خبر دادند که آنجا نا امن شده، ما هم به ناچار شما را اینجا آوردیم.

  در منطقه­ای کوهستانی هستیم. نمی­دانیم از آنِ کدام کشور است. کیسه خواب ها و ... را از داخل لنکروز بر می­داریم. خودرو می­رود. علی به همراه چند نفر دیگر باقی می­مانند. ما کیسه خوابهایمان را پایین کوه که شکل دیواری به خود گرفته، با این که نگران ریزش کوه هم هستیم، پهن می­کنیم. علاوه بر دست­ها، پاها هم به رفیق کناری قفل می­شود. من و هراتی، بعد دو برادر، بعد مجید نجار و محمد شاهبازی  و در آخر احمد زاهد شیخی و جناب سرهنگ کاوه. از علی جهت قبله را می­پرسم، بلافاصله سرش را بلند می­کند و به آسمان نگاه می­کند، ستاره­ای را به من نشان می­دهد، فکر کنم ستاره­ی قطبی است و می­گوید باید طوری بایستی که آن ستاره سمت راستت باشد آن وقت رو به رویت می­شود قبله. این  اولین باری است که می­بینم کسی با ستاره قبله را پیدا می­کند. شب سردی است. به دنبال ماه می­گردم. پشت کوه پنهان شده است. نیمه شب که چند بار بیدار می­شوم می­بینمش.

  صبح برای نماز بیدار می­شویم، اما با پاهای بسته چگونه می­توان نماز خواند؟ یکی از دوستان، نمی دانم کدام یک، احتمالاً احمد با آب اندکی که داریم وضو می گیرد  و با پاهای بسته بلند می شود برای نماز. من هم که تیمم زده و نشسته دو رکعت نماز صبح را به جا آورده بودم متنبه می شوم که با دست و پای بسته هم می شود وضو گرفت و ایستاده نماز خواند، علی از راه می رسد و قفل پاها را می گشاید. بهتر شد. نماز که می خوانیم هنوز زیر کسیه خواب پناه نگرفته ایم که فرمان حرکت را صادر می کند.

  دست راستمان به دست چپ یکی دیگر از همدردان قفل، کیسه خواب هایمان را بر می داریم. علی می گوید هر چه را نمی توانید ببرید بگذارید همینجا باشد. بقیه که آمدند می آورند. تعدادی از کیسه خواب هایمان را می گذاریم. به راه می افتیم. از مسیری که بر اثر عبور آب هنگام بارش باران حالت رودخانه مانندی پیدا کرده به سمت قله کوه به­ طرف بالا حرکت می کنیم. با این که روز اول بهار است، سوز سرما را به خوبی احساس می کنیم. بین راه چند باری می نشینیم و استراحت می کنیم. نمی دانیم به کجا می رویم تا این که به جایی می رسیم که کوهها به هم رسیده اند شکل 8 . بم بست است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در یکشنبه 2 فروردین 1388 و ساعت 08:08 ب.ظ
تاسوکی 5 |

آنها می روند و ما چون پرنده ای زخمی و شکسته بال و پر ریخته و بی پناه هر کداممان گوشه ای کز کرده ایم و در خود فرو رفته ایم. این سکوت غصه ساز را صدایی باید بشکند، اما سوز کدامین صدای غمناک. بگذار غم به همراه این سکوت سهمگین، همسایه­ی دیوار به دیوار دلمان باشد، هنوز خیلی فاصله هست میان ما و زینب(س)! فاصله ای طی ناشدنی. فقط اوست که رهنورد و رکورددار این وادی است؛ او در یک روز بیش از هفتاد بار به شهادت رسید؛

«سلام بر زنی که دشمن خون سرش را بر ستونهای کجاوه دید ولی تضرعش را ندید.»

ما به گرد و غبار قدوم مبارک او نخواهیم رسید. وانگهی، شهیدان ما که از شهیدان او عزیزتر نبوده­اند. از عباس او، از علی اکبر او، از حسین او و....

نمی دانم چه موقع است که در باز می شود و علی وارد می شود، او می­گوید قرار است از اینجا به مکان دیگری برویم. و با لبخند ادامه می دهد البته آنجا از اینجا بهتر است. کی؟ -موقعش را بعد می گویم. یکی دیگر از دوستان می پرسد همان جایی که سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقه ای کوهستانی بودند. ما را هم دلداری می دهد که نگران نباشید درست می شود و.... اگر لحظه ای ناظر همدردی او می بودید باورتان نمی­شد که او زندان بان ماست. کمی  بعد از او همان  جوان می آید. شروع می کند حرف زدن از این که انرژی هسته ای نمی خواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و این که چرا فرشهای مساجد شما بوی جوراب می دهد؟ چرا شما پاهایتان را موقع وضو گرفتن نمی شویید؟ چرا بر خاک سجده می کنید؟ تا خاطراتش در یکی از زندانهای ایران به خاطر تبلیغ دین رسول الله.

او حسابی ما را نصیحت می کند. در ضمن یادش نمی رود که با یادآوری بحث دیروز مثل هم قطارش دوباره تکرار کند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. و نیز یادش نمی رود که از من بپرسد تاربخ اسلام خوانده ام یا نه؟ به او پاسخ می دهم: نه! رشته ام فلسفه است. پس از نصایح او یکی از دوستان  می­پرسد: با این خانم­هایی که ایمانها را تضعیف می کنند چه باید کرد؟ جوان که متوجه سؤال او نشده عالمانه از او می خواهد سؤالش را دوباره تکرار کند. بعد از سؤال جوان سری تکان می دهد و می گوید: متأسفانه وضع حجاب خانم­ها خوب نیست. رعایت نمی کنند و ... همان رفیق ما دوباره می پرسد: شما برنامه ای ندارید؟ او چرایی می گوید و بعد از مکثی کوتاه با خون­سردی ادامه می دهد: اگر به همین وضع ادامه بدهند می کشیمشان!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در شنبه 26 بهمن 1387 و ساعت 03:00 ب.ظ
تاسوکی 4 |

خودکارم را بر داشتند. حیف شد! بعد هم در را می بندند و می روند. آنها که می روند، دوستان لب به سخن می گشایند و تا می توانند مرا راهنمایی و نصیحت می کنند. بالاخره همه شان از من بزرگ ترند و به قول معروف چند پیراهن بیشتر پاره کرده­اند. یکی از دوستان می گوید: تو که حرف می زدی من می ترسیدم. یکی دیگراز همراهان طوری که فقط خودم بشنوم با صدایی آهسته در حالی که با ابرو به همدردانم اشاره می کند، می­گوید: به اینها این جوری نگاه نکن؛ مشکلی پیش بیاید تنهایت می گذارند. به خودم می گویم: مهم نیست تا بوده همین بوده اما:«لا تستو حشوا فی طریق الهدی لقلة اهله» این مهم است. دوستان، کم کم برای نماز آماده می شوند. بعد از نماز حدود ساعت سه در باز و علی وارد می شود. بی مقدمه رو به من می گوید: من از کسی که از عقیده اش دفاع می کند خوشم می آید. به او می گویم اما رفقا می گویند حرف نزن. چیزی نمی گوید. فقط نگاهی معنادار به دوستان می اندازد.

حاج خداداد می پرسد: کار ما تا کی طول می کشد؟ -درست می شود، زیاد طول نمی کشد. موقع سربازها که 35روز طول کشید. سربازها هم دست شما بودند؟ -بله! انگار یکی  از آنها کشته شد. -بله! فرمانده شان، نامجو! برای چی؟ -خودش را چند روزی زد به مریضی، بعد هم فرار کرد. بین راه پشت سنگی پنهان می شود، چند بار او را صدا می زنند ولی جواب نمی دهد، وقتی به همان جایی که احتمال می دانند که او پنهان شده تیر اندازی می کنند زخمی می شود. اگر فرار نمی کرد زنده می ماند؟ -بله! ما با او محترمانه رفتار می کردیم. بعد هم چون دوا و دکتر نداشتیم او را کشتیم. اینجا دکتر تیر خلاصی است. فکر کنم آن لحظه در دلمان همه دعا کردیم که خدا کند مریض نشویم. دوباره رو به من می گوید: خودت را آماده کن! فردا کسی می آید که با تو بحث کند حاج آقا! -من روحانی نیستم. کارت دانشجوییم که دست شماست. کارت بسیجی که داری؟ -نه دو تا کارت دارم یکی کارت دانشجویی است، یکی هم کارت سلف. که نشانی می دهد همان کارت کوچولو! -بله! همان کارت کوچولوی زرد رنگ. من می پرسم. -حتماً بپرس. -حالا کی هست؟ فردا می فهمی. او که می رود دوستان دوباره دلسوزانه راهنماییم می کنند که حرف نزن! نکند فردا با کسی که می آید بحث کنی. بعد هم می گویند: چرا به او گفتی که ما به تو گفته ایم حرف نزن؟ می گویم: نگفتید؟ و آنها جسورانه پاسخ می دهند: ما گفتیم، اما تو نباید به او می گفتی. -سرم را می اندازم پایین و به آرامی می گویم: باشد؛ دوباره نمی گم. این بار که علی می آید و غذا می آورد تند تند شعری را هم برای ما می خواند. فکر کنم شعر از مولوی بود. بیت آخرش یادم مانده:

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست

کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست

من هم در جواب شعر او که نفهمیدم معنایش را می دانست یا نه خواندم:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

چه چه و به به دوستان شعر را بدرقه می کند. تقریباً تا شب دوستان در گوشم می خوانند که مبادا با کسی که فردا قرار است بیاید بحث کنی. شب که در باز می شود، چند نفر وارد می شوند. یکی شان که قبلاً او را در جاده دیده بودیم با خنده رو به شاهبازی می گوید: چطوری همکار؟ یادت هست وقتی از تو پرسیدم: چه کاره ای؟ گفتی از همکارها هستم. تو کجا همکار ما هستی؟ و می زند زیر خنده.

دو باره بحث سربازها پیش کشیده می شود. همو می گوید: ما هم اینجا یک بهشت زهرا داریم؛ نامجو را هم همانجا دفن کرده­ایم. هراتی از ماشینش که با آن از زابل به زاهدان مسافر می برده می پرسد. او با خنده می گوید: سوزاندیمش با شش تا ماشین دیگر! اما خنده­ی او امید امیر را زنده نگه می دارد که شاید شوخی کرده. مجید نجارهم سراغ خواهر زاده اش را می گیرد. نشانی می دهد. مثل لباس محلی شما پوشیده بود. لباسش سفید بود. تقریباً چهارشانه ونسبتاً قد بلند. -او را هم کشتیم. مجید سوزناک می گوید: پانزده، شانزده سال بیشتر نداشت! از دست ما کاری ساخته نیست. در همین لحظه علی از راه می رسد وعلت بی قراری مجید را جویا می شود. به او می گوییم. او حرف هم قطارش را به شدت تکذیب می کند و می گوید: ما به زن ها، بچه ها و پیرمردها کاری نداشته ایم. مجید کمی آرام می شود.

شب هم زیبایی خاص خودش را دارد. به علاوه­ی یک سکوت و به علاوه­ی.... شب را هر طور هست به صبح می رسانیم. حدود ساعت 10صبح دوشنبه 29 اسفند 1384همان جوان دیروزی می آید. سه تلفن، که از موبایل بزرگتر است، را از جیب هایش، از هر جیب یکی! در می آورد و می گذارد مقابلش. کسی را هم می فرستد که کارت تلفن 10دلاری بخرد. دوست ما آقای...هم از فرصت استفاده می کند و برای چندمین بار تقاضای سیگار می کند. جوان می گوید برای او هم سیگار بخرند. و می خرند. کمی با ما صحبت می کند واز جمله می گوید: من دلم نرم شده است. با خودم می گویم خون 22 انسان بی گناه را ریخته ای می خواهی هنوز دلت نرم نشود؟ او از ما شماره تلفن می خواهد تا با خانواده مان تماس بگیرد. شماره ها را کسی یادداشت می کند. یک به یک تماس می گیریم، اما گریه به کسی امان حرف زدن نمی­دهد. تک به تک پشت تلفن صدای عزیزشان، مادرشان، پدرشان، همسرشان و فرزندشان بغض فرو خورده شان را به سان شیشه­ای بلورین می شکند. پنج مرد هق هق می گریند و آنها پنج بار قاه قاه می خندند. اولین نفری که صحبت می­کند محمد است. او نگران همسری است که آن شب همسفرش بوده، همراه دختر کوچکش. از اینها گذشته خانمش مسافری با خود داشت که هنوز پا بر سفینه­ی خاک نگذاشته بود و محمد مضطربِ دلهره­ی همسرش و به تبع آسیب طفلش به خاطر واقعه­ی آن شب بود. زنگ می زند زابل خانه­ی پدرش. اما خانمش نرسیده. می توانم بگویم نزدیک بود غالب تهی کند. گوشی را همان جوان می گیرد و می گوید باید به استانداری ... بروید تا دولت زندانی های ما را آزاد کند والا....

محمد پریشان و نگران، بغض آلود با خود تکرار می کند نرسیده اند، نرسیده اند. جام وجود لبریز از غصه  و غم، تکیه می دهد به دیوار. به او می گویند زنگ بزند خانه­ی خودشان زاهدان. خدا را شکر! خانواه اش سالمند. آنها به جای رفتن به زابل، برگشته اند زاهدان. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در جمعه 25 بهمن 1387 و ساعت 05:18 ب.ظ
تاسوکی 3 |

قیافه­ای اخم آلود، جدی و عصبانی به خود گرفته است. کارت­های شناسایی وکاغذهایی که درون پلاستیک است را زیر و رو می کند. کارتی را برمی دارد. کارت کسی که از همه ی ما به او  نزدیک تر است:  پورشمسیان. علی پور شمسیان، معاون فیزیکی حراست هلال احمر کل کشوراست. جوان می گوید: تو لب جاده گفته بودی نگهبانی! او محترمانه می گوید: عرض می کنم خدمتتان. منظور از حراست فیزیکی همین نگهبانی است. درسازمان عام المنفعه­ی هلال احمرمن مسئول نگهبان ها محسوب می شوم. الان هم ایام عید است و مردم به مسافرت می روند، من برای نصب چادر و نظارت بر کار اکیپ های مستقر در جاده رفته بودم زابل. البته من نمی خواستم بیایم اما به خودم گفتم هم کاری انجام می دهم وهم بعد از مدت­ها خبری از مادر پیرم می گیرم. مادرم زاهدان است و آن شب من به خانه ی ایشان می رفتم. اومی گوید: یعنی ما معنی حراست فیزیکی را نمی فهمیم؟ و پورشمسیان می گوید: چنین جسارتی نکردم قربان!

نفر دوم همان جوان شیک پوش است. خودش را راننده سرویس بچّه­های پاسدار معرفی می کند. گواهینامه ی پایه ی یک  و دواش هم درون همان پلاستیک است. جوان می گوید: اینجا که نوشته است پاسداری؟ مجید نجار می گوید: رتبه ی حقوقیم به اندازه ی گروهبان سوم است. کسی از آنها که کنار همان جوان، که او را امیر صاحب صدا می زنند، نشسته و دفترچه­ای را ورق می زند چیزی توجّهش را جلب می کند و می پرسد سرهنگ موسیٰ کیه؟ مجید چشمی تنگ می کند و لبی می فشارد و می گوید : سرهنگ موسیٰ ؟ نمی دانم! خشمگین رو به مجید می گوید: اینجا شماره تلفنش را نوشته ایی، می گویی نمی شناسیش؟ بالاتر از تو این جا آمده اند و حرف زده اند، تو که جای خود. ناگاه مثل این که چیزی به یاد مجید می آید، می گوید: آهان! سرهنگ موسوی است. شماره اش پیش تو چه کار می کند؟ مجید می خواهد قسم  بخورد، همین که نام خدا را بر زبان جاری می کند واژه ها را در گلویش می شکنند و به او پرخاش می کنند. نفهمیدم چرا این گونه برآشفتند اما وقتی با غیظ به مجید می گویند: اسم خدا را نبر! کی گفت قسم بخوری؟ اسم خدا بیش از این ها ارزش دارد که تو به آن قسم بخوری؛ متوجه می شوم علت ناراحتی اینها، قسم خوردن مجید بوده. مجید مظلومانه عذر خواهی می کند و می گوید: شماره اش را نوشته ام چون دنبال بچه اش می روم. غیر از او دنبال بچه های چه کسانی می روی؟ مجید اسم چند نفر دیگر را هم می گوید. جوان انگار چیز مهمی را کشف کرده باشد می گوید: خوب! کسی را به کنارش فرا می خواند، همان کسی را که لب جاده چراغ قوه به دست برای ماشین ها دست تکان می داد. از مجید آدرس پاسدارهایی که دنبال بچه­هایشان می رود، می خواهد و می گوید: وای به حالت اگر دروغ بگویی! مجید چیزهایی می گوید. جوان رو به کسی که او را به نزدیک خودش فرا خوانده و به نظر می رسد از بقیه زاهدان را بهتر می شناسد، می پرسد؟ بلدی کجا را می گوید. او هم چند سئوال از مجید می پرسد و سری تکان می دهد ومی گوید رفته ام خوب ادامه بده ...

نفر سوم همان رفیق ماست که دست بند هنوز به دستش سنگینی می کند از او می پرسد: ستوان یکم پاسدارمحمد شاهبازی. با عصبانیت می گوید: سپاهی هستی؟ سپاهی ِخبیث! دست­های این خبیث را ازپشت ببندید. دست­های همه ما با پارچه و یا با طناب از جلو بسته شده. علی و یک نفر دیگر به طرف او می روند بلندش می کنند. دست­هایش را با دست بند از زیر پاهایش رد می کنند، اما هر چه فشار می آورند دست بند پشتش قرار نمی گیرد. هیچ کس، هیچ چیزی نمی گوید، تا این که خود محمد با چهره ای که درد از آن هویدا بود، با ناراحتی رو به همان جوان می گوید: دستم شکست. و او با لبخند پاسخ می دهد، عجب! نمی توانند دستش را با دست بند بسته شده به پشتش ببرند. با اشاره­ی او رهایش می کنند.

نفر چهارم خدابخش باغبانی برادر کوچک خداداد باغبانی است. فرش فروش است. آدرس مغازه اش را که در زاهدان قرار دارد دقیق می گوید. و تأکید می کند که کارت مغازه اش هم دست اینهاست.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در جمعه 25 بهمن 1387 و ساعت 05:14 ب.ظ
تاسوکی 2 |

خورشید سرك می كشد و هوا را کم کم  گرم می کند. از سوز سرمای شب های آخر اسفند ماه کاسته شده است. واقعاً شب سردی را پشت سر گذاشتیم.

خودرو می ایستد. به ما می گویند پیاده شوید.  فکر می کنم رسیده ایم. دست هایم را باز می کنند و نیز چشم هایم را. هر چه می بینم ریگ است و ریگ است و ریگ. تا به حال ریگ زاری چنین، جز در تلویزیون ندیده ام. نگاهی به آنها می افکنم  برخی صورت ها را بسته اند و برخی دیگر نه. با کسی که چشم و دستم را باز کرده سلام و علیکی می کنم و می پرسم: کجاییم؟  افغانستان! عجب! پس نمردیم و به خارج هم رفتیم!

همراهانم که با فاصله نه چندان زیادی از من زیر سایه درخت گزی پناه گرفته اند هراسان می پرسند: ما را که نمی کشید؟ هنوز جرمم را نمی دانم و برایم عجیب است که انسانی خون انسانی را بریزد که او را نمی شناسد و تا به حال حتی او را ندیده است. او پاسخ می دهد: نه! با شما کاری نداریم. شما چند روزی میهمان ما هستید! تا دولت زندانی های ما را آزاد کند. دو نفر همراهم که به نظر می رسد یکدیگر را می شناسند با لحن و حالتی التماس گونه می پرسند: می گذارید زنگ بزنیم منزلمان؟ و او پاسخ می دهد: بله ما به شما تلفن می دهیم و وقتی رسیدیم به حمام می روید. بعد هم بلند می شود می رود طرف ماشین.

به ساعتم نگاه می کنم هنوز هشت صبح نشده ولی هوا به سرعت رو به گرمی رفته. عجب هوای گرم و آفتاب داغی! با خودم می گویم این هم رسم جدید و خوبی است که کسی را بدزدی و به او بگویی میهمان! جوان چند کمپوت برمی دارد و می آورد.  با کارد کندی کمپوت ها را باز می کند و به ما می دهد. اشتهایی برای خوردن کمپوت گیلاس نیست، نه برای من و نه برای دو نفر هم دردم که انگار همدیگر را می شناسند. به آب گیلاس لبی می زنیم  و چند تا از گیلاس ها را می خوریم. جوان که ریش بلندی دارد، مشغول خوردن کمپوت است. از من می پرسد: اهل کجایی؟ کارِت چیه؟ کم کم سر صحبت باز می شود؛ دیپلم دارد. دیپلمش را در ایران گرفته است خودش را با نام علی به ما معرفی می کند. از او می پرسم کجا دیپلمت را گرفته ای ؟ چیزی نمی گوید. می فهمم جزو اسرار است. از او می پرسم: حالا به خاطر ما زندانی های شما را آزاد می کنند؟ سری تکان می دهد، چقدر طول می کشد؟ - زیاد طول نمی کشد. می پرسم تا به حال هم گرو گان گرفته اید – مثل کسی که سالهای سال این کاره بوده می گوید: ها!

جوان قوی هیکل دوباره  می پرسد: ما را که نمی کشید؟ این بار در جواب در می آید که وقتی سوارتان  کردند به شما چه گفتند؟ می گوید کسی گفت شما را با خودم می برم ولی نمی کُشمتان. من که کمی دور تر نشسته ام وقتی می شنوم که جوان می گوید حرف همان است، به زنده ماندن امیدوارتر می شوم، هر چند به من کسی چیزی نگفته است.

کسی به طرف آنها می رود. چند نفری هم  اطراف او هستند. چیزهایی به آن  دو نفر می گوید.  پیش من نمی آید. اصلاً مهم نیست! به بیابان نگاهی می کنم. یک ماشین دیگر هم هست؛ درست مثل همین لنکروز ما! که کسی تشر می زند: سرت پایین! نمی دانم که بود. به طرف دیگر که کسی نیست رو ی بر می گردانم. صحرایی به وسعت بی نهایت. بی نهایت همیشه برایم زیبا بوده است؛ حتی الان. یاد یک رباعی  از فیض می افتم:

      

یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است                                                

                                           میل دریا  گر کند در چشم ما دریا خوش  است                                    

هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن  شویم

                                                     هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است

 

یادم هست که خواهرم از این رباعی خیلی خوشش می آمد. بگذریم.

از آب خبری نیست. من هم از کسی آب نخواستم. همراهان را نمی دانم. می خواهند دست هایم را از پشت ببندد که به فکر بازرسی جیب هایم می افتد. بازرسی که نه، چون هر چه در جیب ها دارم بر می دارد، به جز عطر، دستمال و خودکارم. دفترچه ای دارم که تازه خریده بودم و فرصت پیدا نکرده بودم تا چیزی در آن بنویسم، آن را هم بر می دارد. دست و چشمم بسته می شود. دوباره عقب لنکروز سوار می شویم و دوباره به راه می افتیم.  اینجا ماشین با سرعت بیشتری رانده می شود. راه با این که خاکی و ناهموار است، اما صاف تر از مسیر قبلی به نظر می رسد.

دیگر «هوا بس ناجوانمردانه گرم است». در این جای تنگ و در این هوای گرم پتویی روی ما می اندازند؛ حتی روی  سرمان. صدایی می گوید: اینجا مردم است! نفسم بند می آید تا به حال چنین تجربه ای نداشته ام. به سختی نفس می کشم. یکی از دو همراه حالش به هم می خورد و بالا می آورد. به گمانم به او اجازه دادند سرش را برای مدتی از زیر پتو بیرون بیاورد. چشم هایم بسته بود و جایی را نمی دیدم.  پتو را کمی بالا می گیرم حداقل هوایی برای تنفس داشته باشم. سخت گیری نمی کنند.

نمی دانم چه وقت است اما در کویریم خورشید رقاصی می کند. پتو را کنار زده ایم. حالا به هوای داغ، گرد و غبار و باد هم افزوده شده. نمی دانم چه بلایی سر موهای بلندم- که می خواستم در این چند روز مانده به عید بسپارمشان به لبه های قیچی اوس جواد، سلمانی محلمان-  آمده است.

مشغول فکر کردنم. می اندیشم انسان وقتی اراده اش با اراده الهی پیوند بخورد شکست نا پذیر می شود. از خودم می پرسم چطور می شود که اراده کسی با اراده الهی پیوند بخورد؟ در تفکراتم از این چون و چراها با خودم زیاد دارم. پاسخ می دهم: وقتی هدفت در نفس کشیدن، بوییدن، پوشیدن، راه رفتن، گفتن، شنیدن، دیدن، خواندن، نوشتن، کوشیدن، همه و همه رضایت او باشد و رضایت ولیّ او. با این فکر، جان می گیرم. استوارتر می نشیینم و با دست های بسته ام محکم تر لبه لنکروز را می گیرم.

باد موهایم را به بازی  گرفته. خاک ها هم، هم بازی باد شده اند. سرت را بگیر پایین تر! خم می شوم. دوباره زیر پتو، مثل دفعه قبل.  الا ن می رسیم. سخنی است که تا حالا چند بار شنیده ام. گه گاهی ماشین به سرعت از جایی عبور می کند و بعد احساس می کنم آبها به اطراف پاشیده می شوند. علامت بدی نبود. آب و آبادانی و سبزی و زندگی. نمی دانم از کجا این جمله را خواندم که: نه زندگی آن قدر شیرین و نه مرگ آن قدر تلخ است که انسان شرافتش را حراج آن کند. الا ن می رسیم سخنی است که در جواب بی تابی همراهانم گفته می شود و تفکرم را قطع می کند.

لحظه ای بعد، لنکروز متوقف می شود. پیاده می شویم.  همین جا بشین. چند نفر دیگر هم هستند. احساس می کنم در روستایی هستیم. نمی دانم کسی هم اطراف هست یا نه!  سکوتی سنگین بر فضا حاکم است. از نشستن با دست هایی که از پشت بسته شده خسته و کوفته شده ام. از دیشب تا الان که از ظهر رد شده پشت لنکروز بوده ام. خودم را به پهلوی راست می اندازم. خسته و کوفته. کسی کمی جرأت پیدا کرده می پرسد: از اینجا رفتن؟ نمی دانیم. زبان دو همراه من هم، هر از گاهی چرخی در کام خورده و کلامی تولید می کند.

بیست، سی دقیقه ای گذشته که می آیند، بلند شوید! بیایید! با چشمان بسته؟ کجا؟ کسی می گوید: بیا! نترس! آرام، آرام، قدم برمی دارم. سرت را خم کن، برو. به جایی وارد می شویم، ظاهراً پشت سر هم و به نوبت. چشم هایمان را باز می کند. همان جوانی است که به ما می گفت میهمان! در آبی رنگ خانه را می بندد و می رود. خانه ای است بدون موکت و فرش با کفی سیمانی که یک گوشه ی آن کیسه خوابی انداخته اند و سقفی که بر دوش نی مانندهایی قطور و توخالی که در واقع نقش تیر آهن داشت سنگینی می کرد. تا حالا مثلش را ندیده ام، یک لامپ مهتابی و پنکه ی سقفی هم دارد. به علاوه دو پنجره و دو اتاقک دیگر در دو سوی جایی که ما نشسته ایم. به بقیّه که کنار هم به ترتیب به دیوار تکیه زده اند و زانوهایشان را بغل گرفته اند نگاه می کنم. انگار فقط دستان من از پشت بسته شده است و به دست یکی از همراهان دست بند زده شده.

در باز می شود و همان جوان که به ما قول حمام رفتن و تماس گرفتن داده وارد می شود. دست های پنج نفر را باز می کند به جز دست های همان کسی را که با دست بند دست هایش به هم قفل شده بود. و نیز دست های مرا. فکر می کنم شاید جرمم که هنوز از آن خبر ندارم سنگین تر از بقیه است. نمی توانم بنشینم. دوباره به پهلو می افتم. یکی از دو همدردم  که تا حالا چند بار شنیده ام که گفته من شخصی هستم، می گوید: انگار طفلک مریضه! تو ماشین هم اصلاً حرف نزد، بعد خطاب به همان آشنایش می گوید: دست هایش را باز کن!  جواب می شنود که صبر کن خودش بیاد؛ شاید... . دوست ندارم کسی به چشم مریض به من نگاه کند. با زحمت خودم را به دیوار تکیه می دهم. به چهره دیگران نگاهی می اندازم. همه مضطرب و پریشان و نگران و غمناک. نفر آخر کمی آرام به نظر می رسد.

دوباره در باز می شود و همان جوان می آید دست مرا هم باز می کند. کلید دست بند پیدا نشده و دست یکی از همسفران همچنان بسته مانده است. به ساعتم نگاه می کنم؛ یک و سی دقیقه را نشان می دهد؛ فکر می کردم الان سه چهار شده باشد. دراز می کشم. نماز نخوانده ام. نصف بانکه آب می آورد و می گوید: کم مصرف کنید؛ آب نیست. هر چند همراه بانکه آب، شامپو هم آورده. لابد برای حمام رفتن! که پیش از این وعده اش را داده بود! باید دندانِ طمعِ رفتن به حمام را از خاطرم بکنم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در جمعه 25 بهمن 1387 و ساعت 05:08 ب.ظ
تاسوکی 1 |

طاقت نمی آورم و پیاده می شوم. فردی که لباس نظامی به تن دارد فریاد می زند برو پایین، برو پایین. منظورش پایین جاده توی خاکی بود. تیر هوایی را هم، همو و در پاسخ بگو مگو و اعتراض کسی که بر سرش فریاد می زد ، شلیک کرده بود. می شنوم که برادر زاده ام، مسلم، می گوید: اگر اینها مأمورند پس چرا هیچ ماشین پلیسی این اطراف دیده نمی شود؟ به اطراف نگاه می کنیم. راست می گوید. کم کم مطمئن می شویم مأمور نیستند. جوانی هراسان از راه می رسد و سراغ پدرش را از ما می گیرد. اطلاعی نداشتیم . پدرش پیش از او رسیده و پسر، که در ماشین دیگری بوده، کمی که جلوتر می رود متوجه می شود پدرش نیست و اکنون به دنبال پدر آمده بود.

به اشاره دامادم دوباره کنار خواهرم داخل خودرو مینشینم اما همچنان منتظر و بیش از پیش نگران. دامادم و کسان دیگر را صدا می زنند، می روند. من هنوز نشسته بودم. حالا همان کسی که چراغ قوه به دست وسط جاده ایستاده بود و به ماشین ها ایست می داد در ماشین را باز کرد و لب جنباند: مگر نگفتم همه از ماشین پیاده شن؟  بدون این که حرفی بزنم پیاده می شوم. دیگر زهرا، خواهرزاده ام، روی پاهایم نبود. از وقتی مسلم پیاده شده بود او کنارم نشسته بود. کمی جلوتر به بقیه ملحق می شوم. ناگاه سلاحها از هر سوی به سمت ما نشانه میرود: دستها روی سرتان! راه بیفتید. همین کار را انجام می دهیم.

دامادم می گوید:  بچه کوچولو همراه ماست؛  بچه ی سه ماهه.  وقتی با بی توجهی سرد دارنده اسلحه ی گرم مواجه می شود با ناراحتی و عصبانیت می گوید: بچه ی کوچک که می فهمی یعنی چه؟ هنوز امیدی به رهایی زود هنگام در دلم جوانه نزده که جواب می شنود برو و الا ..... و ما همچنان می رویم.

صد متری از جاده دور نشده ایم که می گویند بایستیم و بر روی زمین بخوابیم. همین کار را انجام می دهیم؛ انگار چاره ای نیست. در حالی که هنوز هویت واقعی این دارندگان سلاح های گرم و پوشندگان لباس نیروی انتظامی بر ما روشن نیست ، افتاده بر خاک ، پچ پچ می کنیم که اینان کیستند و از ما چه می خواهند ! در مقابل آنها که بیشتر از ما هراسناک به نظر می رسند با فریاد ما را به سکوت فرا می خوانند. از فرصت استفاده می کنم و به ساعتم نگاهی می کنم؛ بیست و یک و بیست و چهار دقیقه ای شامگاه پنج شنبه 25 اسفند 138۴. احساس می کنم کسی دوربین به دست از ما فیلم می گیرد. ناراحتم ،امااهمیتی نمی دهم.

سکوت مرگبار می شکند؛ کسی سئوال و جواب می کند. گوشها را تیز می کنم شاید جای  مسلم و نعمت را بفهمم. با لحنی عصبی و کمی قلدرانه می پرسد: چه کاره ای؟ محصل. دوباره مغرورانه می پرسد: محصل چی؟  اولین باری است که چنین سئوالی می شنوم. گو این که موقعیت هم برای فهماندن مناسب و مساعد نبود.

نه صدای نعمت بود و نه صدای مسلم. چه کاره ای؟ دانشجو. این صدا، صدای نعمت بود. درست روبه روی من، البته با یک متری فاصله از سمت چپ. کت و شلواری سرمه ای رنگ پوشیده است، با پیراهنی به رنگ نیلی آسمان. مسلمان باید مرتب و منظم باشد. چه برسد به این که عزیزی بعد از ماهها از شهری دور در آستانه سال نو به میهمانی و مخصوصاً به دیدار مادرش برود. فکر کنم همه لباسهایش خاکی شده، مسلم را نفهمیدم. او نیز بعد از ماهها و در پایان سال به دیدار پدر و مادر شتافته بود. حتماً خیلی های دیگر هم مثل ما برای تعطیلات آخر سال عازم مسافرت بودند که اکنون گرفتار افراد مسلح ناشناخته ای شده بودند.

چه کاره ای؟ این بار نور چراغ قوه روی صورت من بود. اسلحه گرم آنان را بر بالای سرم احساس می کردم.

گفتم دانشجو. گفت بلند شو. و من برخاستم....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زیتون در جمعه 25 بهمن 1387 و ساعت 05:03 ب.ظ
روز دانشجو |

دوستای گلم سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه و امتحانای میان ترم رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشین.

یه 16 اذر درگه و یه روز دانشجوی دیگه اومد...

اون جا رو نمی دونم ولی این جا از یه هفته پیش کلی پلیس و گارد امنیتی و  گشت ارشاد و ... از چهار راه ولیعصر تا تجریش ایستادن و آدم رو یاد حکومت نظامیهای دوران رضا شاه میندازن...

اینجا علی رغم این که دانشجوها به طور رسمی تهدید میشن و با وجود همه ی تجربیات تلخی که داشتن تلاش می کنن صدای حق طلبانه و آزادی خواهانه ی دانشگاه رو همچنان بلند نگه دارن...

تو یکی از نشریات خوندم تو یک سال و نیم گذشته حداقل 201 دانشجو بازداشت شدن و حداقل 161 دانشجو احکام محرومیت از تحصیل دریافت کردن...

این معنای جدید آزادی بیان و دموکراسی شده تو کشور ما...

بگذریم از این حرفا

از دوستای سمسوتی تشکر می کنم بابت پستای فراونی که از دانشگاه تو وبلاگ گذاشتن

انقده دلم واستون کوچولو شده

همه این حرفا رو زدم که بگم...

همکلاسی روزت مبارک

 


نوشته شده توسط نل در شنبه 16 آذر 1387 و ساعت 10:11 ق.ظ
| عمومی ,

سلام

        -آخرین پستی که داشتم ۲۵ اسفند ۸۶ بود . تقریبا ۶ ماه پیش. خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم. راستش این غیبتم نه به خاطر مشغله بود ؛ نه کار زیاد نه سفر خارجه نه، گرفتاری احساسی، نه شکست عشقی، نه دیپرشن حاد...

شاید اگر یکدوم از اینه بود مینوشتم. همه چیز به طرز باور نکردنی آروم و عادیه و این با من  سازگار نیست. انگار به آرامش عادت ندارم.

مرگ دیگم بی حسی فوق العاده ایه که دچارش شدم... بی حس!!! به غلضت تمام احساساتی که یه نفر تو خودش داشته باشه...

این جا همه چی خوبه. با سمنان خیلی فرق داره. صمیمیت به ظاهر اینجا بیشتره ولی به نظر میاد دوستیهاییه کز سر رنگیه...

 

 

        -هفته ی پیش یکی از بچه های انجمن اسلامی رو که به خاطر چاپ یه نشریه ی ساده که یک سال تحت بررسی بود و مجوز چاپ هم داشت زندانی کردن. اونم تو اوین... اسمش هستی خضروی بود. شاید اسمش رو شنیده باشین. البته دو سه روزه که دیگه آزاد شد. اینجا خاکیه که آزادی بیان به تمام معنا توش وجود داره . میمونه آزادی پس از بیان که تو بود و نبودش...

 

 

       -دلم واسه همتون خیلی تنگ شده. همتون. میخوام از نویسنده های سمسوت یه خواهشی کنم. اگه واستون ممکنه هر چند وقت خبرایی از کلاس و سمنان تو وبلاگ بنویسید. از اون عکسا از نوع شکار لحظه ها هم بذارید. منم اخبار اینجا و کلاس و از اون شکار لحظه ها از استادا و گاهی هم دانشجوها میذارم واستونSmiley

 

 

      -آز بتنم تشکیل نشد گفتم بیام سایت یادی از دوستای گلم بکنمSmiley

همین و همین... خلاصه این عادی بودن غیر عادی به نظرم بیگانه میاد...


نوشته شده توسط نل در یکشنبه 14 مهر 1387 و ساعت 10:10 ق.ظ
خاطره ای سرد در گرما! | عمومی ,

ساسان کنار پنجره نشسته بود. تو تمام این دو سالی که دیده بودمش تو گرمای تابستان یا چله زمستان ، شب و روز همیشه با یک زیر پیرهن می گشت تو خوابگاه.

یکی از سردترین شب های دی ماه بود. ساسان نشسته روی طاقی پنجره . چند تا که سیگار کشید ، آمد پایین پیش ما. تقی تو مثلا آشپزخانه ظرف می شست ، برود شام بگیرد. ساسان صدایش کرد ، گفت: پنجره را ببندد. تقی با خوشحالی داد زد: وای خدا ساسان هم سردش شد.

یادمه از ساسان پرسیدم واقعا تو این مدت سردت نمی شد. گفت وقتی سردت می شود ، چه میکنی؟ منطقی ترین راه این است که لباس بپوشی یا پنجره را ببندی ، اما اگر این کار را نکنی و اصلا به سرما فکر نکنی ، به این فکر کنی که آنها که تو را می بینند چه حسی دارند... تو سرد بودن هوا تردید می کنند. انسان تو خیلی چیزها می تواند تردید کند به شرطی که به حرارتی که تو قلب بقیه ایجاد می کند فکر کند.

از این موضوع یه سالی می گذرد. خیلی جاها با پیرهن می روم ، حتی تو هوای خیلی سرد. یقین دارم اگر حتی یک نفر مثل ساسان فکر می کرد آن پنجره هنوز هم باز بود حتی تو چله زمستان.


نوشته شده توسط بیل کوچولو در دوشنبه 31 تیر 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
درس ٬ دانشگاه ٬ کار | گفتمان ,

با یکی از مهندسان مملکت مان حرف میزدم. دل پری داشت از ساختار علمی و فنی و نتایج آن ٬ شاید گفتن نظراتش اینجا اثری بگذارد ٬ حداقل روی خود من! با تشکر بسیار از این دوست بزرگوار:

مطلبی که ذهنم را همیشه به خود مشغول کرده فاصله اجرایی کار با تئوری های تعلیمی در دانشگاه های کشورمان است. در طول بیست و اندی سال کار اجرایی و برخورد با پیشکسوتان و فارغ التحصیلان جدید و قدیم ٬ می بینیم موارد درسی در دانشگاه ها با مسائل اجرایی فاصله زیادی دارد. از طرفی حجم کتاب ها به قدری است که به دانشجو اجازه کار در حین تحصیل را نمیدهد چه برسد ...

دروسی که در عمل مورد استفاده قرار نگیرد ٬ یک عامل وقت پر کن بیش نخواهد بود.

به نظر می رسد که راه اصولی ٬ تئوری همراه با عمل است ٬ (مثل یک هفته تئوری یک روز عمل). دانشجویان باید معنی کار در کارگاه ها ٬ سازمان ها و شرکت ها را لمس کنند. البته اجرای این شیوه به نیروهای کارآمد نیاز دارد. یعنی نیروهایی که بعد از فارغ التحصیلی حداقل دو سال تجربه کار در کارگاه ها ٬ سازمان ها و شرکت های مرتبط با رشته خود را داشته باشند ٬ سپس برای تدریس دعوت شوند. نه به صرف شاگرد اول شدن دانشجو از او دعوت به همکاری شود. جوانی که هنوز خام است و هیچ کار اجرایی نکرده و نمی داند که در اجرا چه مشکلاتی وجود دارد ٬ آیا تئوری های فرا گرفته اش عملی می شود یا خیر ؛ حالا باید تئوری هایش را بیشتر کند و طوطی وار به دانشجویان علم تئوری بیاموزد!!!

منشا این حرکات غیر اصولی نداشتن دید فنی و مسئولیت کاری است که از نداشتن تامین شغلی ٬ فرهنگ زندگی برای آینده و ... سرچشمه می گیرد.

متاسفانه شرایطی ایجاد شده که هر کس به فکر بیرون کشیدن گلیم خود از آب باشد ٬ به هر طریقی و هر قیمتی! این غده سرطانی روز به روز در جامعه ما بزرگتر می شود و کسی هم نتوانسته با آن مبارزه کند. چون این فرهنگ روز به روز در جامعه رشد می کند طبیعی است که هیچ خبره و کارشناسی راضی به تدریس در دانشگاه نیست. حساب دو دو تا چهار تا که می کنند می بینند بساز و بفروش با کمترین مسئولیت پول های کلانی به جیب می زنند.

گاهی استادانی که مشغول تدریس هستند جهت رفع نیازهای مالی با ترفندهای مختلف به عده ای مدرک می دهند. این فارغ التحصیلان شرکت هایی تاسیس می کنند. پروژه های مملکتی در اختیار آنها قرار می گیرد و چون تجربه و حتی سواد کاری ندارند ضربه های کلان اقتصادی به مملکت خواهند زد ٬ از جمله احداث اتوبان های غیر استاندارد ٬ خرید هواپیماهای غیر استاندارد و طراحی سدها ٬ تونل ها و جاده های غیر استاندارد ... و نابود کردن سرمایه های ملی ...

آیا این خود یک نمونه بارز خیانت نیست!

                                                          به امید روزی که هر کسی خدا را در عمل خود  ببیند!


نوشته شده توسط بیل کوچولو در شنبه 29 تیر 1387 و ساعت 05:07 ق.ظ
| عمومی ,

کوچکی هم نوعی است زشت بودن چه بدی دارد اگر عشق را بشناسی!

پروردگارا

خود را تقدیم تو می دارم با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی از اسارت نفس رهایم کنی تا انجام اراده ات را بهتر توانم مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو و راه تو و عشق تو یاریشان خواهم داد  باشد که همیشه بر اردة تو گردن نهم.


نوشته شده توسط بیل کوچولو در شنبه 22 تیر 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
چهاردهمین کنفرانس دانشجویان عمران ساسر کشور | دانشگه ,

چهاردهمین کنفرانس دانشجویان عمران سراسر کشور

و

اولین کنفرانس بین المللی دانشجویان عمران 

                            برای اطلاع از چگونگی برگزاری این کنفرانس اینجا کلیک کنید

                                                 


نوشته شده توسط بیل کوچولو در پنجشنبه 6 تیر 1387 و ساعت 05:06 ق.ظ
بدون شرح! | عمومی ,

در حاشیه انتخابات شورای صنفی دانشگاه (کمی با تاخیر!)


نوشته شده توسط بیل کوچولو در یکشنبه 19 خرداد 1387 و ساعت 06:06 ق.ظ
| عمومی ,

گفتگو با خدا

چنانچه گناه نابخشودنی مرتكب شده باشم، چگونه میتوانم خود را ببخشم؟
هیچ گناه نابخشودنی وجود ندارد
. و هیچ خلافی خارج از گنجایش من نیست، حتی سخت ترین ادیان این را به شما می آموزند.
ممكن است ادیان گوناگون بر سر راه و روش توبه هم رای نباشند.اما تمامی آنها بر اینكه در این مورد، راه و روشی وجود دارد، توافق دارند.
راه چیست؟ هنگامی كه خلاف های من برای خودم بخشودنی نیست، چگونه می توانم طلب بخشایش كنم.
فرصت بخشایش ، خود به خود و در آن هنگام كه مرگ خوانده میشود...برای تو فراهم میآید. باید درك كنی كه بخشایش، یعنی این آگاهی كه تو و دیگران یكی هستید ودرك این نكته كه تو با همه از جمله من یكی هستی.
این تجربه را بی درنگ پس از مرگ، پس از آنكه بدن خود را ترك كردی، خواهی داشت.
تمامی ارواح این حس یگانگی را به جالب ترین شیوه تجربه خواهند كرد.به آنها اجازه داده میشود تمامی لحظات زندگی ای را كه پشت سر گذاشته اند ، سپری كنند، و آن را نه تنها از دیدگاه خود بلكه از دیدگاه تمامی افرادی كه آن لحظه برای آنها موثر بوده است، تجربه كنند.
آنها هر اندیشه ای را دوباره می اندیشند، هر واژه ای را دوباره بیان میكنند، هر كاری را دوباره انجام می دهندو اثر آنرا بر تمامی افراد ذی نفع تجربه و احساس می كنند.
درست همانند این كه خود، همان شخص دیگر هستند؛ كه البته هستند. آنها تجربه می كنند كه دیگران هستند.
آنچه تو توصیف كردی به جهنم شبیه است.
محلی برای شكنجه و عذاب به صورتی كه ابداع كرده اید ، وجود ندارد...اما همگی شما اثر ، پیامد و نتیجه انتخاب ها و تصمیم های خود را تجربه خواهید كرد.
این برای رشد است، نه بر قراری عدالت. این روند تكامل است ، نه كیفر خداوندی.
به هنگام مرور زندگی هیچ كس تو را قضاوت نمیكند. بلكه این امكان را می یابی تا آنچه را كه تمامیت تو در هر لحظه تجربه كرده است، تجربه كنی و به تجربه ی محدودی از تو كه در بدن كنونی ات سكنی دارد، اكتفا نكنی.
به هر صورت باز هم دردناك به نظر میرسد.
چنین نیست تو درد نخواهی كشید، فقط آگاهی را تجربه خواهی نمود. تو عمیقاً نسبت به تمامیت هر لحظه و آنچه كه در بر داشته است، آگاه و با آن هماهنگ خواهی شد. این دردناك نیست بلكه روشنگر است.
اما اگر درد وجود نداشته باشد، چگونه میتوانیم دردی كه ایجاد كرده ایم و آسیبی كه رسانده ایمجبران  كنیم؟
خداوند مایل نیست مكافات كندخداوند مایل است تو را به پیش براند
.راهی كه می پیمایی ،مسیر تكامل است.نه بن بست جهنم.
هدف آگاهی است. نه مكافات


نوشته شده توسط مارموز در شنبه 18 خرداد 1387 و ساعت 08:06 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ تاسوکی 7+ تاسوکی 6+ تاسوکی 5+ تاسوکی 4+ تاسوکی 3+ تاسوکی 2+ تاسوکی 1+ روز دانشجو+ + خاطره ای سرد در گرما!+ درس ٬ دانشگاه ٬ کار+ + چهاردهمین کنفرانس دانشجویان عمران ساسر کشور+ بدون شرح!+

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...